tgoop.com/ikiuadabiat/896
Last Update:
شناسایی
دختر گفت: «خوبه که اومدی، شنیدی پنجشنبه یه هواپیما سقوط کرد؟ خب، اومدن به خاطر اون موضوع، من رو ببینن. داستان اینه که اسمش تو لیست مسافرها بود. خب، ممکنه نظرش رو عوض کرده باشه. بهم چندتا قرص دادن تا به خودم مسلط باشم؛ بعد نمیدونم کی رو بهم نشون دادن، یه نفرو که سرتاپاش سوخته و سیاه شده بود، جز یکی از دستهاش. یه تیکه پیرهن، یه ساعت، یه حلقهی ازدواج... خیلی عصبانی شدم، نمیتونه اون باشه. اون این کارو با من نمیکنه، به این شکل. مغازهها پر از لباسهای این مدلی هستن،
این ساعت، فقط یه ساعت قدیمی معمولیه،
و اسمهامون روی هم روی اون حلقه... اینها فقط دوتا اسم معمولیان. خیلی خوبه که اومدی، بیا اینجا کنار من بشین. اون واقعا قرار بود پنجشنبه برگرده؛ ولی خب نگفت کدوم پنجشنبه. میرم برای چای، کتری رو بذارم.
میخوام موهام رو بشورم، بعد... چی؟
سعی کن از این خواب بیدار شی!
خوب شد اومدی... میدونی، اونجا سرد بود،
و اون فقط توی یه کیسهخواب پلاستیکی بود.
اون، منظورم، میدونی... اون مرد بیچارهس. میخوام پنجشنبه رو بپوشم، چای رو بشورم،
چون اسمهای ما کاملا معمولیان».
#شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
#شعر_جهان
🆔: @ikiuadabiat
BY انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی
Share with your friend now:
tgoop.com/ikiuadabiat/896