tgoop.com/ktabdansh/2766
Last Update:
📚 #آدمکش_تازه_کار 🎩
اثر؛ #ریموند_چندلر
۵
راننده تاکسی زرد، از کنار یک
چوب خلال شادمانه سوت می زد.
دالماس پایش را از روی صندلی عقب
کشید و سنگینی وزنش را به روی آن
انداخت و پشتش را محکم به پشتی
صندلی فشار داد.
چراغ طولانی راهنمایی سبز شد و
ماشین به جلو راه افتاد و سپس برای
یک لحظه به ماشینی که با یک حرکت
چرخشی سریع از چپ به آن برخورده
بود، آویزان شد.
ماشین زرد به آهستگی از طرف چپ به
جلو سرید و راننده موسرخ آن بر روی
رل خم شد و با حرکتی ناگهانی آن را به
طرف چپ منحرف کرد.
صدای سائیدن و پاره شدن
فلز برخاست،سپر محکم و
پرچ شدهٔ تاکسی، بدنهی
ماشین کوچک قهوهای را شیار داد و
باعث شد چرخ سمت چپ جلوی آن
قفل شود.
هر دو ماشین با تکان هایی
متوقف شدند.
بوق ماشین های پشت سر آن دو با
غضب و بی طاقتی بصدا درآمدند.
مشت راست دالماس آروارهء ریکو را
درهم کوبید.
دست چپ او به اسلحهی بر روی دامن
ریکو متوقف شده بود و موقعی که
ریکو به گوشهای خم شد، آن را با
حرکتی شدید آزاد کرد.
سر ریکو لق لق می زد. چشمانش
سوسو زنان باز و بسته می شد.
دالماس در طول صندلی ماشین از
او دور شد و کلت را به زیر بازویش
سر داد.
نودی آرام سرجایش در صندلی جلو
نشسته بود. دست راستش به آرامی در
جلوی اسلحه زیر رانش حرکت می کرد.
دالماس در ماشین را باز کرد و خارج
شد. در را بست، دو قدم برداشت و
درِ تاکسی را بازکرد. او کنار تاکسی
ایستاد و به مرد موخاکستری
چشم دوخت.
بوق ماشین های از حرکت بازمانده،
دیوانه وار به صدا درآمده بود.
رانندهی ماشین زرد از ماشینش
پیاده شد و در محل برخورد دو
ماشین با نمایشی ظاهری از
زور بازو بیهوده تقلا می کرد.
خلال دندانش در دهان بالا و پایین
می جنبید.
یک افسر موتورسوار با عینکی
کهربائی رنگ با بیزاری نگاهی به
وضعیت کرد و سرش را به طرف
رانندگان تکان داد و
نصیحت کنان گفت:
سوار شوید و بزنید عقب و جروبحثتان
را جای دیگر بکنید.
ما این چهارراه را لازم داریم. -
راننده نیشخندی زد و از جلوی ماشین
زرد رنگ خود به سرعت دوید،
سوار شد، ماشین را در دنده گذاشت و
با بوق زدن های متوالی و دست تکان
دادن مراقب عقب ماشین خود گردید.
سرانجام پشتش خالی شد.
مرد موخاکستری مثل یک تخته سنگ از
داخل میدان به آنها زل زده بود.
دالماس سوار تاکسی شد و در را بست.
افسر موتورسوار سوتی از جیبش خارج
کرد و دو نفس مقطع در آن دمید.
دستش را به طرف شرق و غرب
از هم بازکرد.
ماشین چهاردر قهوهای همچون گربه ای
که توسط سگ پلیس دنبال شده باشد
از چهارراه رد شد.
ماشین زرد بعد از آن رفت.
نیم بلوک جلوتر دالماس به جلو خم
شده و روی شیشه ضرب گرفته بود.
" جوئی بزار برن.
تو نمی تونی اونها رو بگیری و من هم
اون ها رو نمی خوام... روشِ کارت
اونجا خیلی عالی بود "
--
تلفن بیست دقیقه به پنج زنگ زد.
دالماس به پشت روی تختش
دراز کشیده بود. او در اتاقش در
مری ویل' بود. او بدون آنکه به تلفن
نگاهی کند خودش را به آن رساند
و گفت: الو.
صدای دختر دلپذیر و کمی کشدار
بود. ' من ماین کریل هستم.
مرا به خاطر می آورید؟
دالماس سیگاری بین دولبش گذاشت.
بله خانم کریل.
- گوش کنید، لطفا بروید و سری به
درک والدن بزنید. او از چیزی به سختی
نگران است و بطرز دیوانه واری
مشغول مشروبخواری است.
بالاخره یک کاری بایستی بکنید.
دالماس به پشت تلفن و کف زمین
خیره شد.
دستی که سیگار را نگه داشته بود
اثر یک خالکوبی را داشت.
ادامه دارد.
@ktabdansh 📚📚
... 🖊📚✨
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/2766