tgoop.com/ktabdansh/2813
Last Update:
.
📚 #مطالعه
.........
سر کلاس انگلیسی آن اتفاق افتاد.
معلم داشت کاربرد عبارات را آموزش
می داد.
یک سکوت بهت زده!
گفتم چرا خودت را به زحمت می اندازی
تا به ما عبارت یاد بدهی؟
صورتش رنگ باخت و با لکنت گفت
تو انگلیسی حرف می زنی؟
لهجهی استرالیایی داری؟
آره. رفیق. دارم.
حالا بگو بیایند تا دوکلمه باهاشان حرف
دارم.
ده دقیقه بعد دونگهبان دوان دوان آمدند.
........
- بگو ببینم حرف حسابت چیست؟
اسم من یاسپر_دین است.
پدرم مارتین_دین بود.
عمویم تری_دین است.
وارد آن جزئیات هفت روزه از
بازجویی نمی شوم. *
دولت به من فشار می آورد تا مخفیگاه
پدرم را فاش کنم.
مورد تفتیش قرارگرفتم.
( پلیس خوب/پلیس بد/پلیس بدتر/
شیطان با کراوات سنجاق دار. )
چندبار دیگر باید بگویم؟
" فیلم ها، زندگی واقعی را چرند
کرده اند. "
دویست صفحه از زندگی ما تا اوایل
کودکی ام تا داستان تری دین را که
نوشته بودم پیدا کردند. صفحه به
صفحه را خواندند. از همسفرانم درمورد
مرگ پدر تحقیق کردند. همگی ماجرا
را گفتند..... تصمیم گرفتند آزادم کنند...
در قبال این سکوتم
( قضیه فرار و قایق پناهندگان..)
یک آپارتمان کوچک بهم دادند. جعبه ای
شامل مدارک و اسنادمان و .... حقوق
۳۵۰ دلاری!
حالا می خواستم چکار کنم؟
با انوک تماس بگیرم؟ -
تماس با ثروتمندترین زن کشور.
گروه رسانه ای هابز*
سراغ اسکار را گرفتم.
- یعنی خبر ندارید؟
از چی خبر ندارم؟
- توی این شش ماه کجا بودی؟ غار؟
نه. زندان.
- او مُرده. هردو مردند.
کی؟
- اسکار و رینولد_هابز. هواپیمای
شخصی آنها سقوط کرد. متأسفم.
همه چیز محو شد.... عشق. امید.
روح و روان.
- حالتان خوب است؟
انوک با آنها بود؟
- نه. ..... رفته سفر. راستش هیچکس
خبر ندارد کجاست.....
شماره تلفنم را دادم و قطع کردم.
احساس بیچارگی کردم. پدر مرده.
ادی مرده. اسکار و رینولد فناناپذیر هم
مرده بودند. تضاد بین مرگ و زندگی را
حس نمی کردم. از زندگی بیزار شدم.
بی هدف در زمان و فضا شناورم.
هیچ چیز هم برای فروش ندارم تا پولی
بدست بیاورم.
باید ادامهٔ این داستان را بنویسم.
- وقتی از نقطهٔ صفر شروع می کنی
زندگی چه مسیر پر مشقتی می شود.
حس می کردم در کشوری خارجی هستم.
- به آدم احتیاج دارم اما از جمعیت
وحشت دارم. -
همه چیز علنی شده بود؛ مرگ پدر را
رسما اعلام کرده بودند.
" حرام زاده ها می میرند"
" پایان یک بی شرف ' تیتر روزنامه ها!
انگار در انتهای چیزی قرارگرفته بودم
که فکر می کردم بی انتهاست.
روز و شب نوشتم. یاد کلهء پرباد
پدر افتادم. قهقهه های دیوانه وار
سر دادم. احساس آوارگی می کردم.
......
مردی به اسم گوین_لاو آمد و خودش
را وکیل معرفی کرد.
- وسایل پدرتان در یک انباری نگهداری
می شوند، به شما تعلق دارند.....
پول هم داشته؟
- نه. متأسفانه. حساب بانکی اش خالیست.
پس فقط چیزهای بی ارزش.
به یک ساختمان دولتی رفتیم.
گواهینامه ام را به نگهبان دادم.
گفت اتاق نود و سه. در طبقه چهارم از
آسانسور پیاده شدیم.
اتاق تاریک و بهم ریخته بود.
چطور توانسته بودند همه چیز را
بیاورند؟ کتاب ها. چراغ ها. عکس ها.
گونی های پرشده از لباس...
آشفتگی هایی که پدر به خورد تک تک
وسایل داده بود، هنوز فروکش نکرده بود.
دست خط خودش و نوشتهٔ ناتمامش؛
عشق در وقت ناهار.
داستان های تهوع آور! پس از آنسوی
قبر هم به من پوزخند می زند.
🖊 استیو_تولتز
گاهی اوقات هیچ چیز به اندازهٔ
سکوت، نیش دار نیست
ادامه هم داره
@ktabdansh 📚📚
...📖📚
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/2813