tgoop.com/ktabdansh/2814
Last Update:
.7
او اسلحه را به روی فرش گذاشت و
برخاست و به آهستگی به طرف
تلفن که در انتهای یک میز کتابخانه و
در کنار یک ظرف پر از گل های کنده
شده قرار داشت، حرکت کرد.
او دستش را به طرف آن برد ولی
لمس نکرد. آنگاه دستش را کنار
بدنش رها کرد. او دقیقه ای آنجا
ایستاد. سپس برگشت و به سرعت
عقب رفت و دوباره اسلحه را
برداشت. او خشاب را بیرون آورد
و فشنگ داخل جلوی لوله را نیز
بیرون آورد. آن را برداشت و داخل خزانه
خشاب فشار داد.
او با دو انگشت دست چپش لوله اسلحه
را نگهداشت و قسمت چخماق را به
عقب کشید و جلوی قنداق را بطرف
پنجره بالا برد.
شمارهٔ هفت تیر که در قسمت خزانه
تکرار شده بود سوهانکاری نشده بود.
او به سرعت هفت تیر را به هم
سوار کرد پوکه خالی را کف اتاق
گذاشت خشاب را به داخل راند و
اسلحه را در جای مناسب خودش در
دست های مرده درک_والدن قرار
داد. او دستکش های چرمی را از
دستش خارج کرد و شمارهٔ هفت تیر
را در یک دفتر یادداشت کوچک نوشت.
آنگاه اتاق را ترک کرد، سوار آسانسور
شد و از هتل بیرون رفت،
ساعت پنج و نیم بود و بعضی از
ماشین های توی بلوار چراغ هایشان را
روشن کرده بودند.
مرد موبوری که در کافه سوترو" را
باز کرد، این کار را با یک چرخش
کامل انجام داد. در محکم به دیوار
مقابل خورد و مرد موبور در حالیکه
دستگیره هنوز توی دستش بود،
روی زمین نشست.
او با عصبانیت گفت: خدایا زلزله!
دالماس بی هیچ شادی به او
نگاه کرد. پرسید:
خانم ماین کریل اینجا هستن- یا
اینکه نمی دونین؟
مرد موبور از زمین برخاست و در را
به دور از خودش پرت کرد. در با
صدای رعد آسای دیگری بسته شد.
او با صدای بلندی گفت:
همه اینجا هستن._
به غیر از گربه نره، که اون هم قراره بیاد._
دالماس سری تکان داد.
" شما بایستی یک پارتی عالی داشته
باشین."
او از جلوی مرد موبور رد و وارد سرسرا
شد و از زیر یک قوس تاق رد شد.
وارد یک اتاق مدل قدیمی با دکوراسیون
به سبک صندوق خانه های چینی
همراه با اثاثیه کهنه و نخ نما گردید.
در آنجا هفت هشت نفر بودند که
چهرهٔ همگی آنها در اثر صرف مشروب
برافروخته شده بود.
دختری با شلوار کوتاه و پیراهن سبز
چوگان بازی،
داشت با مردی با لباس شب روی
زمین تاس بازی می کرد.
مرد چاقی با عینک پنسی داشت با یک
تلفن اسباببازی حرف می زد.
او داشت مي گفت ' تلفن راه دور،
سیوکس سیتی، یک کمی هم عجله
چاشنی اش کن، خواهر! '
رادیو جار زد؛ دیوانگی شیرین.
دو زوج با حواس پرتی مشغول رقص
بودند و مرتبا به همدیگر و اثاثیه
برخورد می کردند.
مردی که خیلی شبیه به آل اسمیت بود
با لیوانی نوشیدنی دردست و چهره ای که
انگار از دنیای اطراف بی خبر است
داشت به تنهایی می رقصید.
📚 #آدمکش_تازه_کار 🎩
ادامه دارد.
@ktabdansh 📚📚
🖊📚
.....🌘......
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/2814