tgoop.com/myhoneylove/51484
Last Update:
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️
#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادوهشت
دم دمای ظهر بود که احمد اومد دنبالم ...
خیلی مضطرب بود و گفت : مالک خان انگار از دنده چپ بیدار شده ..از وقتی اومده فقط داره غر میزنه ...
_ چرا چی شده بهش ؟
_ ارباب و خانم بزرگ تو نبودش یه تصمیم هایی گرفتن و مالک خان هم تازه فهمیده ...
لرزه به جونم افتاد و اب دهنمو به زور قورت دادم ...
میترسیدم بپرسم چی شده از جوابش هراس داشتم...
از نبود مالک و دوریش وحشت داشتم ...
روبندمو زدم و گفتم : بریم...
مامان نگران گفت: تو این هوا کجا بری؟ الان بری و دوباره چند ساعت دیگه بیای ؟ نرو جواهر ...
احمد هم جلوتر اومد و گفت : مادرت درست میگه اگه نیای به محبوبه میگم یه فکری کنه ...
نمیتونستم بمونم و دلم شور میرد و گفتم : بریم ...
برگشتم صورت مامان رو بوسیدم و گفتم : زود میام ...
احمد جلوتر میرفت و من پشت سرش ...تا زانو تو برف بودم و احمد چندجا کمک کرد راه برم ...
کارگرا ورودی های عمارت رو از برف تمیز میکردن و نمیتونستم برم داخل ...
احمد رفت دنبال محبوب و من اونجا بیرون درب پشتی راه میرفتم ...
با صدای مردی تو جا ایستادم ...
مردی نزدیکتر شد و گفت : مهمون عمارتی ؟
مراد خان بود ...
صداش تو ذهن بود ...
به سمت صدا چرخیدم و مراد رو درست روبروم دیدم ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️
#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادونه
از زیر رو بند نگاهش میکردم و مراد گفت : برای چی زیر روبندی ؟!
یه روزی تو عالم دیگه پری زیبا رو روی زمین دیدم ....
همه گفتن خیالاتی شدم ولی من مطمئنم اشتباه ندیدم ...
هرچقدرم تو حال دیگه بودم ولی اون پری رو یادم میاد ...
از دور شبیه تو بود ...
نکنه تو همون بودی ...
ضربان قلبم شدت گرفت و هیچ کسی نبود که منو از دست مراد خان نجات بده ...
جلوتر و جلوتر میومد و تو نگاهش هزاران سوال بود ....
دستشو جلو اورد و زیر بازوم گذاشت و گفت : میشه صورتتو ببینم ...
دستشو به طرف روبندم اورد ...
میخواستم عقب عقب برم که به کسی خوردم...
از رو ترس دستهام میلرزید و سرمو به عقب چرخوندم ...
درست به مالک خان خورده بودم ....
از زیر اون روبند لبخند رو لبهام نشست و ابروهای گره خورده مالک تو هم رفت و گفت : بیرون عمارت چرا اومدی ؟
مراد رنگ از رخسارش پرید و گفت : مالک خان شما این خانم رو میشناسی ؟
جواب مراد رو ندار و رو به من دوباره پرسیدم بیرون عمارت چیکار میکنی ؟
نمیدونستم چی بگم و یهو بی مقدمه گفتم : اومدم قدم بزنم ...
راه عمارت رو گم کرده بودم ...
چرخید و گفت: دنبالم بیا ...
مراد حتی جرئت نمیکرد کلمه ای حرف بزنه و من خشکم زده بود ...
یهو مچ دستمو گرفت و دنبال خودش برد ...
راه رو تقریبا باز کرده بودن و جلوی اتاق که رسیدیم از صداش میشد عصبانیتشو حس کرد ...
BY 💖عاشقتم عشقم & 💘
Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51484