MYHONEYLOVE Telegram 51485
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نود

مالک دستمو ول کرد و گفت: برگرد تو اتاقت به اندازه کافی امروز عصبی هستم نمیخوام سر تو خالی کنم ...
از اون همه بداخلاقیش هم خوشحال بودم هم ناراحت ولی از دیدنش خیلی خوشحال بودم‌...
چرخید که بره اینبار من دستشو گرفتم ...
به سمت من نچرخید و گفت : کسی رو تو زندگیم دارم که جواب تمام باورهای درست من بوده .....
نمیخوام حتی لحظه ای جز اون به کسی فکر کنم‌...
دستمو پس زد و راه افتاد ...
اروم گفتم‌: توام باورهای قشنگ زندگی منی ...
وارد اتاق شدم لباسهام از سرما یخ بسته بود ...
باورم نمیشد چطور اون راهو اومده بودم‌...
تونسته بودم از اون همه برف و یخ بندون بگذرم‌...
محبوب با عجله اومد داخل و گفت : جواهر اومدی ؟‌
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم : چی شده چرا مالک خان عصبیه ؟‌
محبوب برام چای اورده بود و گفت : خانم بزرگ از طرف خودش اعلام کرده بهار که برسه مالک و طلا رو عقد میکنن ...
قلب من بود که یخ کرد و نتونستم لحظه ای نفس بکشم ...
محبوب به بیرون نگاه کرد و گفت : مالک خان عصبی ...امروز دور و ورش نباش ....
اومد پیش من نگرانت بود میگفت مراد چیکارت داشته ؟‌!
یکم مکث کردم و گفتم : مراد خان کاری به من نداشت ...
اون روز که تو حال خودش نبود منو دید و امروز داشت اونو تعریف میکرد که یه پری دیده ...


❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نودویک

محبوب به درب اشاره کرد و گفت : امشب دیگه نمیشه بری من دیگه ترسیدم ...
با دهن باز گفتم :باید برم ...
مالک خان منتظر منه ...
محبوب تعجب کرد و صدای فریاد های مالک میومد ...
تقریبا همه بیرون اومده بودن و من هم با عجله بیرون رفتم ...
مالک تو اتاق بالا داشت با خانم بزرگ بحث میکرد ...
خانم بزرگ عصبی اومد تو ایوان و گفت: اون نامزدته ...
از قدیم بزرگترا تصمیم میگرفتن ...
امروز قرار نیست همه چیز عوض بشه ...
مالک دستشو به کمرش زده بود و گفت : احترام سنتو دارم خانم بزرگ ...
به طرف پایین اومد و گفت : راه ها باز شدن خانم بزرگ رو برگردونین عمارتش ...
خانم جون دستهاش از ترس میلرزید و خانم بزرگ خطاب بهش گفت : چه پسری تربیت کردی ...
ادب نداره ...
مالک عصبی برگشت پایین و رو به مراد که از دور میومد گفت : کجا بودی دیشب ؟
مراد دستپاچه گفت: بیرون بودم هوا بد شد نتونستم برگردم ...
مالک به زمین و اسمون تلخی میکرد و رو به محبوب گفت : مگه نگفتم بیرون نیاد ...
به من اشاره کرد و محبوب دستمو گرفت و گفت: بریم تو اتاق ....
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که مراد گفت : اون دختر کیه ؟‌!



tgoop.com/myhoneylove/51485
Create:
Last Update:

❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نود

مالک دستمو ول کرد و گفت: برگرد تو اتاقت به اندازه کافی امروز عصبی هستم نمیخوام سر تو خالی کنم ...
از اون همه بداخلاقیش هم خوشحال بودم هم ناراحت ولی از دیدنش خیلی خوشحال بودم‌...
چرخید که بره اینبار من دستشو گرفتم ...
به سمت من نچرخید و گفت : کسی رو تو زندگیم دارم که جواب تمام باورهای درست من بوده .....
نمیخوام حتی لحظه ای جز اون به کسی فکر کنم‌...
دستمو پس زد و راه افتاد ...
اروم گفتم‌: توام باورهای قشنگ زندگی منی ...
وارد اتاق شدم لباسهام از سرما یخ بسته بود ...
باورم نمیشد چطور اون راهو اومده بودم‌...
تونسته بودم از اون همه برف و یخ بندون بگذرم‌...
محبوب با عجله اومد داخل و گفت : جواهر اومدی ؟‌
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم : چی شده چرا مالک خان عصبیه ؟‌
محبوب برام چای اورده بود و گفت : خانم بزرگ از طرف خودش اعلام کرده بهار که برسه مالک و طلا رو عقد میکنن ...
قلب من بود که یخ کرد و نتونستم لحظه ای نفس بکشم ...
محبوب به بیرون نگاه کرد و گفت : مالک خان عصبی ...امروز دور و ورش نباش ....
اومد پیش من نگرانت بود میگفت مراد چیکارت داشته ؟‌!
یکم مکث کردم و گفتم : مراد خان کاری به من نداشت ...
اون روز که تو حال خودش نبود منو دید و امروز داشت اونو تعریف میکرد که یه پری دیده ...


❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نودویک

محبوب به درب اشاره کرد و گفت : امشب دیگه نمیشه بری من دیگه ترسیدم ...
با دهن باز گفتم :باید برم ...
مالک خان منتظر منه ...
محبوب تعجب کرد و صدای فریاد های مالک میومد ...
تقریبا همه بیرون اومده بودن و من هم با عجله بیرون رفتم ...
مالک تو اتاق بالا داشت با خانم بزرگ بحث میکرد ...
خانم بزرگ عصبی اومد تو ایوان و گفت: اون نامزدته ...
از قدیم بزرگترا تصمیم میگرفتن ...
امروز قرار نیست همه چیز عوض بشه ...
مالک دستشو به کمرش زده بود و گفت : احترام سنتو دارم خانم بزرگ ...
به طرف پایین اومد و گفت : راه ها باز شدن خانم بزرگ رو برگردونین عمارتش ...
خانم جون دستهاش از ترس میلرزید و خانم بزرگ خطاب بهش گفت : چه پسری تربیت کردی ...
ادب نداره ...
مالک عصبی برگشت پایین و رو به مراد که از دور میومد گفت : کجا بودی دیشب ؟
مراد دستپاچه گفت: بیرون بودم هوا بد شد نتونستم برگردم ...
مالک به زمین و اسمون تلخی میکرد و رو به محبوب گفت : مگه نگفتم بیرون نیاد ...
به من اشاره کرد و محبوب دستمو گرفت و گفت: بریم تو اتاق ....
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که مراد گفت : اون دختر کیه ؟‌!

BY 💖عاشقتم عشقم & 💘


Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51485

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

The group’s featured image is of a Pepe frog yelling, often referred to as the “REEEEEEE” meme. Pepe the Frog was created back in 2005 by Matt Furie and has since become an internet symbol for meme culture and “degen” culture. How to Create a Private or Public Channel on Telegram? The best encrypted messaging apps SUCK Channel Telegram According to media reports, the privacy watchdog was considering “blacklisting” some online platforms that have repeatedly posted doxxing information, with sources saying most messages were shared on Telegram.
from us


Telegram 💖عاشقتم عشقم & 💘
FROM American