MYHONEYLOVE Telegram 51486
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نودودو

دستپاچه شدم و خانم جون گفت : از اقوام منه ...
_ پس چرا جدا از شما میمونه ...
مریضی داره ؟‌
مالک صداشو اروم کرد و گفت: به کار خودت برس ...
اشاره کرد و ما برگشتیم داخل ...
محبوب مدام از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکرد و گفت : خدا رحم کنه ...
مالک خان چرا انقدر عصبی شده ...
_ محبوبه اون دختره طلا کجاست ؟‌
_ تو اتاق ...زانوی غم بغل گرفته و داره گریه میکنه ...
تا هوا تاریک بشه دلم مثل سیر و سرکه جوشید ...
محبوب و اون سرما هم نتونست مانع رفتن من بشه ...
احمد کمکم کرد تا خونه مامان برم ....
همه جا یخ بسته بود ...
احمد شالگردنشو تا زیر چشم هاش کشید و گفت : هر وقت هوا بهتر بشه میام دنبالت ...
سری تکون دادم و رفتم داخل ...
مامان به اومدن هام عادت کرده بود و منتظرم بود...
خیلی چشم انتظار موندم ولی مالک نیومد ...
دیر وقت شد و جز صدای گرگ ها صدایی نمیومد ...
دلشوره گرفته بودم ...
هرچند هیچ گرگی حریف مالک نمیشد ولی دلم شور میزد ...
مامان کنارم ایستاد و گفت : نزدیک نماز صبح برو بخواب دیگه نمیاد ...
چندساعت دیگه هوا روشن میشه ...
حق با مامان بود ...


❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نودوسه

حق با مامان بود...
رژ لبی که محبوب از اتاق طلا برام یواشکی اورده بود و رنگ‌ سرخی داشت رو رو لبهام زده بودم‌...
به قول محبوب دیگه نمیشد ازم چشم برداشت...
تو رختخواب دراز کشیدم و چشم هام رو بستم ...
خیلی زود خوابم برده بود ...
با تکون های دست مامان چشم باز کردم و گفت : بلند شو ...
هراسون بود و من فقط نگاهش میکردم‌...
چادر روی سرش بود و گفت : بیدار شو جواهر ....
تو جا نشستم و گفتم : چی شده ؟‌
_ مالک خان اومده دنبالت میخواد ببردت بیرون ...
لبخند رو لبهام نشست و گفتم‌: منتظرش بودم‌...
_ کجا میخواد ببردت ؟‌
نگرانی تو صورت مامان موج میزد و گفتم : مامان من بیشتر از چشم هام به مالک اعتماد دارم ...
اون مراقب منه ...
نگفته کجا قراره بریم ولی میدونم جای بدی نمیریم ...
پارچ اب رو توی لگن ریختم و صورتمو شستم ...
نفت بخاری تموم شده بود و اتاق سرد بود ...
پیراهنمو مرتب کردم و مامان یه لقمه به دستم داد و گفت : ضعف میکنی ...
حق داشت خیلی گرسنه بودم‌...
موهامو دورم ریختم و گفتم : دلم میخواد بدون روبند بیرون برم‌...
مامان دستهاشو کنار صورتم گذاشت و گفت : اون روز میرسه که بدون ترس قدم تو کوچه ها بزاری ...



tgoop.com/myhoneylove/51486
Create:
Last Update:

❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نودودو

دستپاچه شدم و خانم جون گفت : از اقوام منه ...
_ پس چرا جدا از شما میمونه ...
مریضی داره ؟‌
مالک صداشو اروم کرد و گفت: به کار خودت برس ...
اشاره کرد و ما برگشتیم داخل ...
محبوب مدام از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکرد و گفت : خدا رحم کنه ...
مالک خان چرا انقدر عصبی شده ...
_ محبوبه اون دختره طلا کجاست ؟‌
_ تو اتاق ...زانوی غم بغل گرفته و داره گریه میکنه ...
تا هوا تاریک بشه دلم مثل سیر و سرکه جوشید ...
محبوب و اون سرما هم نتونست مانع رفتن من بشه ...
احمد کمکم کرد تا خونه مامان برم ....
همه جا یخ بسته بود ...
احمد شالگردنشو تا زیر چشم هاش کشید و گفت : هر وقت هوا بهتر بشه میام دنبالت ...
سری تکون دادم و رفتم داخل ...
مامان به اومدن هام عادت کرده بود و منتظرم بود...
خیلی چشم انتظار موندم ولی مالک نیومد ...
دیر وقت شد و جز صدای گرگ ها صدایی نمیومد ...
دلشوره گرفته بودم ...
هرچند هیچ گرگی حریف مالک نمیشد ولی دلم شور میزد ...
مامان کنارم ایستاد و گفت : نزدیک نماز صبح برو بخواب دیگه نمیاد ...
چندساعت دیگه هوا روشن میشه ...
حق با مامان بود ...


❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_نودوسه

حق با مامان بود...
رژ لبی که محبوب از اتاق طلا برام یواشکی اورده بود و رنگ‌ سرخی داشت رو رو لبهام زده بودم‌...
به قول محبوب دیگه نمیشد ازم چشم برداشت...
تو رختخواب دراز کشیدم و چشم هام رو بستم ...
خیلی زود خوابم برده بود ...
با تکون های دست مامان چشم باز کردم و گفت : بلند شو ...
هراسون بود و من فقط نگاهش میکردم‌...
چادر روی سرش بود و گفت : بیدار شو جواهر ....
تو جا نشستم و گفتم : چی شده ؟‌
_ مالک خان اومده دنبالت میخواد ببردت بیرون ...
لبخند رو لبهام نشست و گفتم‌: منتظرش بودم‌...
_ کجا میخواد ببردت ؟‌
نگرانی تو صورت مامان موج میزد و گفتم : مامان من بیشتر از چشم هام به مالک اعتماد دارم ...
اون مراقب منه ...
نگفته کجا قراره بریم ولی میدونم جای بدی نمیریم ...
پارچ اب رو توی لگن ریختم و صورتمو شستم ...
نفت بخاری تموم شده بود و اتاق سرد بود ...
پیراهنمو مرتب کردم و مامان یه لقمه به دستم داد و گفت : ضعف میکنی ...
حق داشت خیلی گرسنه بودم‌...
موهامو دورم ریختم و گفتم : دلم میخواد بدون روبند بیرون برم‌...
مامان دستهاشو کنار صورتم گذاشت و گفت : اون روز میرسه که بدون ترس قدم تو کوچه ها بزاری ...

BY 💖عاشقتم عشقم & 💘


Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51486

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

“[The defendant] could not shift his criminal liability,” Hui said. Ng Man-ho, a 27-year-old computer technician, was convicted last month of seven counts of incitement charges after he made use of the 100,000-member Chinese-language channel that he runs and manages to post "seditious messages," which had been shut down since August 2020. Select “New Channel” End-to-end encryption is an important feature in messaging, as it's the first step in protecting users from surveillance. Add the logo from your device. Adjust the visible area of your image. Congratulations! Now your Telegram channel has a face Click “Save”.!
from us


Telegram 💖عاشقتم عشقم & 💘
FROM American