tgoop.com/myhoneylove/51487
Last Update:
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️
#جواهری_درآتش
#پارت_نودوچهار
صدای مالک بود که با رضا صحبت میکرد ...
گوشهامو تیز کردم و به رضا میگفت : از بهار کنار خودم باید کار کنی ...
پسر با عرضه ای هستی میخوام سرپرست کارگرا باشی ...
اینجا زمین هارو که کشاورزی میکنن تو سرکارگر میشی ...
رضا با خوشحالی گفت: ملا اجازه نمیده اون با من دشمنی داره ...
_ ملا اینجا کاره ای نیست ...
روبندمو انداختم و بیرون رفتم ...
با سر سلام کردم و از دور محو دیدنم بود ...
رو به مامان که دلواپس دستهاشو تو هم قلاب کرده بود گفت : امانت دار خوبی هستم ...
تا افتاب هست میارمش ...
مامان اهی کشید و گفت : من با معجزه خدا دوباره دخترمو دارم...اینبارم به خدا و بعد به شما میسپارمش ...
مراقبش باشین ...
مالک به ماشین جلو در اشاره کرد و گفت: بیشتر از جونم مراقبشم ...لبخند رو لبهام مینشست ...
فکر میکردم با کالسکه اومده ولی با ماشین عمارت اومده بود ...
خودش پشت فرمون نشست و من جلو کنارش ...
برای مامان دست تکون دادم و ماشین راه افتاد ...
استرس داشتم و میلرزیدم، اولین باری بود که سوار ماشین میشدم...
چاله هارو بالا و پایین که میرفت حالت تهوع میگرفتم ...
کت قهوه ای پوشیده بود و گفت : دیشب نتونستم بیام ....
یچیزهایی هست که داره اذیتم میکنه ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️
#جواهری_درآتش
#پارت_نودوپنج
از اون جا دور شد و مسیر اشنایی رو پشت سر میزاشت ...
روبندمو بالا دادم و گفتم : کجا میریم؟!
به صورتم خیره شد و گفت: چرا زیر این روبند مخفیش میکنی ...؟
این نعمت بزرگ خداست ...
نقاشی دست خودش ...
دستشو کنار صورتم گذاشت و گفت : چقدر امروز پر رنـگ و لعـاب شدی ...
منظورش رژ لـب قرمز بود و خجالت زده سرمو پایین انداختم ...
دستشو روی دستم گذاشت ...
نتونستم تحمل کنم منم محــکم دستشو بین دست گرفتم ...
سرمو به صندلی تکیه کـردم و گفتم : میدونستی جز خودت دیگه چیزی نمیخوام ...؟
چشم هاشو درشت کرد و گفت : بخدا قـسم که به این حس و حال قشنگم جـونمم میدم ...
فردا عیده و این عید چقدر قشنگه وقتی تو رو قراره با خودم ببرم عمارتم ...
متعجب خیره شدم بهش ...
کنار زد تو جاده قدیمی خونه امون بودیم و پرنده پر نمیزد ...
به طرف من چرخید و گفت: میخوام امروز عقد کنیم و بریم عمارت ...
خنده ام گرفته بود و اون از محالات بود ...
من نمیتونستم بدون رو بند بیرون برم ...
خواستم چیزی بگم که گفت : اینجا رو که میشناسی ؟
به روبرو اشاره کرد ...
اونجا متولد شده بودم چطور میشد نشناسم و گفتم: بله میشناسم ...
پیاده شد و منم پشت سرش راه افتادم ...
BY 💖عاشقتم عشقم & 💘
Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51487