tgoop.com/myhoneylove/51491
Last Update:
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️
#جواهری_درآتش
#پارت_صدودو
اونجا رودخونه بود...
وقتی بچه بودم همراه مادرم که میرفت اونجا لباس بشوره میرفتم ...
خیلی از ابادی دور بود ...
از وسط ابادیمون باید میگذشتم و از تو ماشین خونه هارو میدیدم که صاعقه چطور خرابشون کرده بود ...
از جلو دربمون گذشتیم ...
یاد پدرم و تمام خاطراتم افتادم ...
ترسیدم ...
ناخواسته ترس وجودمو گرفت ...
بازوی مالک رو چسبیدم و به اون خونه که ازش چیزی نمونده بود خیره شدم ...
مالک نگاهم کرد و گفت :
نمیدونم کی اون حقه جن و ناله هارو چیده بود ...ولی هرچی بود سالها از مردم اخازی میکردن و با پول دعا مردم رو سر کیسه میکردن ...
مردم ساده لوح ما زود باور بودن و من دیر فهمیدم...
اونشب بین اتیش خیلی اتفاقی صدای جیغ های یه دختر رو شنیدم ...
داشت تو اتیش میسوخت ...
نفهمیدم چطور تونستم بیرون بکشمش ...
اب دهنمو به زور قورت دادم و به دهنش خیره بودم...
مالک داشت از چیزی حرف میزد که میدونستم نمیتونم بهش بگم ...
اهی کشید و گفت : امان از مردم ساده دل اینجا ...
ماشین رو دوباره راه انداخت و از اونجا گذشت ...ولی چشم من دنبال اونجا بود ...
چرخیدم و نگاهش میکردم...اونجا خیلی برای من درداور بود ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️
#جواهری_درآتش
#پارت_صدوسه
کنار رودخونه که رسید گفت : اتیش روشن کنم بعد پیاده شو ...
تصورم از مالک یه مرد سخت و بدرفتار بود ...
ولی خیلی قشنگ هیزم هارو از صندوق ماشین خالی کرد ...
بوی بنزین همه جا پیچید و با یه جرقه روی زمینی که تکه تکه برفهاش خشک شده بود اتیش روشن شد ...
مالک بهم اشاره کرد پیاده بشم...
تخته سنگی رو که کنار اتیش بود روش گلیم انداخت و گفت : بفرمایید ...
دستشو جلو اورد و با خنده ترجیح دادم دستمو دور بازوش بپیچم و گفتم : تو این هوا؟! خیلی سرده تو ماشین بمونیم بهتر نیست ؟
کتشو روی شونه هام انداخت و گفت: میخوام هر لحظمون خاطره بشه ...
کتری سیاه رو پر اب کرد ...
اب رودخونه زلال بود و تکه های برف و یخ لابه لای سخره هاش نقش و نگار نقاشی هارو بهش داده بود ...
بعضی جاها سبزه ها بیرون زده بودن و بهار رو مژده میدادن ...
کتری رو کنار اتیش گزاشت و گفت : خیلی کوچیک بودم...
پدر بزرگم ارباب بزرگ مرد مهربونی بود ...علاقه خاصی به درخت و باغ داشت ...
تو همون شبایی که برای ابیاری میرفت ...منم همراهش میرفتم ...
اتیش روشن میکرد و عطر طعم چای اتیشیش هنوز تو دهنمه ...
سیب زمینی هایی که لای خاکستر میپخت و تا صبح بیدارمون نگه میداشت ...
نفس عمیقی کشید پایین تخته سنگ نشست و تکیه کرد به همون تخته سنگی که من روش بودم...
BY 💖عاشقتم عشقم & 💘
Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51491