tgoop.com/myhoneylove/51495
Last Update:
پارت_صدوهشت جواهر😍
مالک به روبرو نگاه میکرد...
نزدیک درب نگه داشت و خواست پیاده بشه که ملا صمد روی گاری داشت میرفت ...
با دیدن مالک خان خودشو جلو کشید و گفت : مالک خان سلام ...
مالک سری تکون داد و گفت : درمونت چطور پیش میره ؟
دست مالک خان رو بوسید و گفت : به لطف شما میبینید که بهترم ...
چشمش به ماشین افتاد و منو دید ...
شاید اون چشم هامو از زیر روبند شناخت ...
دستپاچه شد و گفت : مالک خان چرا اومدین کاری هست من انجام میدم ...؟
مالک به خر گاریش زد و گفت : برو نیازی نیست ...
ملا نمیتونست ازم چشم برداره و گفت :اقا اون زن که تو ماشینتونه رو ...
مالک حرفشو برید و نگاهی به من کرد و گفت : اون زن منه ...برو همه جا بگو که مالک خان امشب زنشو میبره عمارت ....
نفسم بالا نمیومد و میدونستم ملا همه جارو پر میکنه ...
صبح نشده دهن به دهن میچرخه که مالک خان یه دختر رو با روبند عقد کرده ...
ملا که دور شد مالک همراهم وارد خونه مون شد ...کفش های ناشناسی رو جلوی اتاقمون دیدم ...
متعجب به کفش ها نگاه کردم ...
یه زن و مرد داخل بودن ...
صدای صحبتشون میومد ...
به مالک نگاه کردم ...
لبخندی زد و انگار میدونست اونا کی هستن جلوتر اومد و گفت : روبندتو بنداز ...
با صدای یالای مالک وارد شدیم ...
سید هاشم رو میشناختم اون و همسرش بودن ...
پارت_صدونه جواهر😍
مامان با دیدنم و اینکه صورتم روبند داشت نفس راحتی کشید ...
سید به پای مالک بلند شد و گفت: سلام مالک خان ...منتظرتون بودم ....مالک اشاره کرد نشست و گفت : طبق گفته شما بعد از غروب افتاب عقدمون کن ...
به مالک نگاه کردم...
سید کنجکاو بود و گفت : مالک خان این خونه داغدار و نمیخوام دل کسی بشکنه اگه اجازه بدین بریم خونه ما یه کلبه درویشی هست زحمت ساختش با خودتون بوده ...
مالک ابروهاشو بالا داد و گفت: همینجا عقدمون کن ...
سید هاشم صلواتی ختم کرد و رو به مامان گفت : با اجازه شما خواهر ...
مامان بغض کرده بود و گفت : اجازه لازم نیست سقف این خونه متعلق به مالک خان ...
اما اجازه میخوام...
با چادر مشکی خوبیت نداره ....
دخترم دنبالم بیا ...
دستشو برام دراز کرد و من بلند شدم ...
زن سید هاشم هم خواست بیاد که مامان گفت : چاییتو بخور من زود میام...
دنبال مامان وارد اونیکی اتاق شدم ...
مامان روبندمو بالا زد و گفت: جواهر راستی راستی داری عقد مالک خان میشی ؟
اگه بفهمن نمردی اونوقت ...
دستمو رو دهنش گذاشتم از نگرانی داشت میلرزید و گفتم : مامان مالک نمیزاره یه تار مو از سرم کم بشه ...
اجازه میدی عقد کنم ؟
اشک تو چشم های مامان جمع شد و گفت : چه بختی بهتر و بالاتر از مالک ...
چرا نباید اجازه بدم...
مبارکت باشه مادرجان سفید بخت باشی ...
BY 💖عاشقتم عشقم & 💘
Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51495