tgoop.com/myhoneylove/51496
Last Update:
پارت_صدوده جواهر 🌸
مامان چادر عروسی خودشو از صندوق دراورد و همونطور که اشک میریخت روی سرم انداخت و گفت : آرزوم بود یه روزی روی سرت بندازمش ...خودشم با عشق نگاهم کرد و گفت : مالک خان مرد نمونه ایِ ...
میدونم خوشبخت میشی ولی دلم میجوشه ...
دل یه مادر هیچوقت الکی نمیجوشه ...
دستهاشو تو دست گرفتم و گفتم : از ته وجودم دوستش دارم...
میدونم انقدر دوستش دارم و انقدر میخوامش که تا اخر عمرمم بشینم و نگاهش کنم بازم سیر نمیشم ...
مامان چادرمو جلو کشید و گفت : خوشبخت باشی مادر به حرمت شیری که بهت دادم خوشبخت باشی ...
دستمو گرفته بود و برگشتیم تو اون اتاق ...
چادر جلوی روم بود و سید هاشم سرشو پایین انداخته بود ...
مامان منو کنار مالک نشوند و اروم گفت: سپردمش اول به خدا و بعد به شما ...
سید با گرفتن اجازه از مالک خان شروع کرد ...
لحظه قشنگی بود ...
رو به مالک خان گفت : اسم عروس خانم چیه ؟
به مالک خیره موندم و گفت: اون برای مالک خان مثل جواهر باارزشه...
اون جواهرِ مالک خان ...
لبخند رو لبهام نشست و صدای هاشم بود که گفت: جواهر خانم اجازه میدی عقدت کنم؟!
پارت_صدویازده جواهر 🌸
تمام خواسته ام همون بود و گفتم : بله ...
صدای کل کشیدن و اشک ریختن مامان همه رو دگرگون کرد ....
خطبه جاری شد و سید هاشم ناراحت از حال و روز مامان که داغ دیده است و تو خونه اش مجلس عقد گفت : مالک خان اجازه هست ما بریم؟
مالک از جیبش دوتا اسکناس بیرون اورد و گفت : ممنونم سید ...
دستت خیر و برکت زندگیم باشه ...
سید هاشم روی مالک خان رو بوسید و گفت : اذن و اجازه عروس خانم رو از پدرش گرفته بودین ؟
مالک سرشو تکون داد و گفت : خدابیامرز زنده نیست ولی مادرش رضایت داده ...
_ پس مبارک باشه ...
نگاه مالک کافی بود که بفهمه سوال اضافی نباید بپرسه ...
سید بیرون رفت و زنش جلوتر اومد و گفت : خانم خوشبخت باشی ...
میخواست صورتمو ببینه و خیلی هم منتظر بود ولی چادرمو در نیاوردم ...
مامان تا جلوی در همراهیش کرد و اونم مدام مامان رو سوال پیچ میکرد که من از کجا اومدم ...
دلم میخواست داد بزنم من از دل اتیش شما مردم سنگدلم بیرون اومدم ...
مالک روبروم ایستاد و گفت : چه بله قشنگی بود ...
چادرمو بالا زد و گفت : به زندگی من خوش اومدی ...
BY 💖عاشقتم عشقم & 💘
Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51496