MYHONEYLOVE Telegram 51497
پارت_صدودوازده جواهر 🌸

لبخند شیرینی بهش زدم و گفتم : شاید اولین عروسی هستم که با گریه از خونه پدرش نمیره ...
اولین عروسی که نه جاهاز داره نه ناز اضافی داره ...
اخمی کرد و گفت : من تو رو همینطور میخوام بدون تجملات ...
اگه میخواستم زرق و برق رو بگیرم ...
طلا سالهاست دور و ور منه و از شیکی و خانمی هم چیزی کم نداره ...
سرمو بو، سید ...
برادرهام جرئت کردن و اومدن داخل ...
هر دوشون دوباره بغض کرده بودن ...
رحمت جلوتر اومد و گفت : میخوای بازم بری ؟‌
با اشاره چشم بهشون فهموندم چیزی نگن ...
مالک رو بهم گفت: بیرون منتظرتم ...
دستی به سر رحمت کشید و بیرون رفت ...
رحمت رو بغل گرفتم و گفتم : جایی نمیرم دیگه بدون ترس میام دیدنتون ...
تند تند میام و بهتون سر میزنم ...
شما رو میبرم عمارت اونجا رو دوست دارین ؟‌
رضا خیلی مغرورتر بود و جلو نیومد و گفت : شاید تو اونجا رو خیلی دوست داری ...
متعجب نگاهش کردم و گفتم : از چی دلخوری ؟‌
رضا با ناراحتی گفت : مامان تازه خوشحال شده بود و داشت زندگی میکرد ...
_ اونموقع فرق داشت چون فکر میکردین من مردم ولی الان زنده ام ...
رضا خندید و گفت : زنده ای که همه فکر میکنن مرده ای ...
_ اره همه همین فکرو میکنن اما مهم اینکه شماها بدونین نه بقیه ...

پارت_صدوسیزده جواهر 🌸

مامان اومد داخل و گفت : فردا عیده کاش امشب همینجا میموندی ؟‌
منم دلم میخواست بمونم از رفتن میترسیدم از اینکه قراره با واقعیت ها روبرو بشم ...
مامان استکان هارو تو سینی گذاشت و گفت : اون پسر جوونه اومد دنبالت گفتم نیستی ....
بعد دختره اومد محبوبه گفتم نیستی ...
اونا خیلی نگرانتن ...
_ میرم عمارت میبینمش ...
_ میخوای چیکار کن؟ چطور میخوای به مالک خان بگی ؟‌
_ نمیدونم ولی امشب بهش میگم‌...
اون باید بدونه من همون دخترم ...
نمیخوام با دروغ زندگی کنم ...
مامان رضا و رحمت رو بیرون فرستاد اومد نزدیکم دلواپس بود و گفت : عقد کردین ... امشب یا فردا ازت چیزی میخواد که باید انجام بدی ...
خجالت کشیدم واصلا بهش فکر هم نکرده بودم ...
مامان یکم مکث کرد و گفت : اجازه بده زودتر تموم بشه ...رفتی عمارت اونجا اب گرم هست خودتو بشور ....
از اون رژ قرمزه به لبهات بزن...
از امروز تو دل شوهرت جا باز کن و نزار دلش خالی بمونه ...
خواسته هاشو انجام بده ...
نزدیک گوشم یسری چیزها گفت ...
هم خودش خجالت میکشید هم من و دیگه حرفی نزد ...
مشخص بود خیلی خودشو کنترل میکرد که گریه نکنه ....



tgoop.com/myhoneylove/51497
Create:
Last Update:

پارت_صدودوازده جواهر 🌸

لبخند شیرینی بهش زدم و گفتم : شاید اولین عروسی هستم که با گریه از خونه پدرش نمیره ...
اولین عروسی که نه جاهاز داره نه ناز اضافی داره ...
اخمی کرد و گفت : من تو رو همینطور میخوام بدون تجملات ...
اگه میخواستم زرق و برق رو بگیرم ...
طلا سالهاست دور و ور منه و از شیکی و خانمی هم چیزی کم نداره ...
سرمو بو، سید ...
برادرهام جرئت کردن و اومدن داخل ...
هر دوشون دوباره بغض کرده بودن ...
رحمت جلوتر اومد و گفت : میخوای بازم بری ؟‌
با اشاره چشم بهشون فهموندم چیزی نگن ...
مالک رو بهم گفت: بیرون منتظرتم ...
دستی به سر رحمت کشید و بیرون رفت ...
رحمت رو بغل گرفتم و گفتم : جایی نمیرم دیگه بدون ترس میام دیدنتون ...
تند تند میام و بهتون سر میزنم ...
شما رو میبرم عمارت اونجا رو دوست دارین ؟‌
رضا خیلی مغرورتر بود و جلو نیومد و گفت : شاید تو اونجا رو خیلی دوست داری ...
متعجب نگاهش کردم و گفتم : از چی دلخوری ؟‌
رضا با ناراحتی گفت : مامان تازه خوشحال شده بود و داشت زندگی میکرد ...
_ اونموقع فرق داشت چون فکر میکردین من مردم ولی الان زنده ام ...
رضا خندید و گفت : زنده ای که همه فکر میکنن مرده ای ...
_ اره همه همین فکرو میکنن اما مهم اینکه شماها بدونین نه بقیه ...

پارت_صدوسیزده جواهر 🌸

مامان اومد داخل و گفت : فردا عیده کاش امشب همینجا میموندی ؟‌
منم دلم میخواست بمونم از رفتن میترسیدم از اینکه قراره با واقعیت ها روبرو بشم ...
مامان استکان هارو تو سینی گذاشت و گفت : اون پسر جوونه اومد دنبالت گفتم نیستی ....
بعد دختره اومد محبوبه گفتم نیستی ...
اونا خیلی نگرانتن ...
_ میرم عمارت میبینمش ...
_ میخوای چیکار کن؟ چطور میخوای به مالک خان بگی ؟‌
_ نمیدونم ولی امشب بهش میگم‌...
اون باید بدونه من همون دخترم ...
نمیخوام با دروغ زندگی کنم ...
مامان رضا و رحمت رو بیرون فرستاد اومد نزدیکم دلواپس بود و گفت : عقد کردین ... امشب یا فردا ازت چیزی میخواد که باید انجام بدی ...
خجالت کشیدم واصلا بهش فکر هم نکرده بودم ...
مامان یکم مکث کرد و گفت : اجازه بده زودتر تموم بشه ...رفتی عمارت اونجا اب گرم هست خودتو بشور ....
از اون رژ قرمزه به لبهات بزن...
از امروز تو دل شوهرت جا باز کن و نزار دلش خالی بمونه ...
خواسته هاشو انجام بده ...
نزدیک گوشم یسری چیزها گفت ...
هم خودش خجالت میکشید هم من و دیگه حرفی نزد ...
مشخص بود خیلی خودشو کنترل میکرد که گریه نکنه ....

BY 💖عاشقتم عشقم & 💘


Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51497

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

How to create a business channel on Telegram? (Tutorial) “Hey degen, are you stressed? Just let it all out,” he wrote, along with a link to join the group. Hui said the messages, which included urging the disruption of airport operations, were attempts to incite followers to make use of poisonous, corrosive or flammable substances to vandalize police vehicles, and also called on others to make weapons to harm police. The SUCK Channel on Telegram, with a message saying some content has been removed by the police. Photo: Telegram screenshot. "Doxxing content is forbidden on Telegram and our moderators routinely remove such content from around the world," said a spokesman for the messaging app, Remi Vaughn.
from us


Telegram 💖عاشقتم عشقم & 💘
FROM American