tgoop.com/myhoneylove/51500
Last Update:
پارت 118جواهر 🌸
مالک به طرف بیرون حرکت کرد ...
هنوز پاشو بیرون نزاشته بود که مراد صورتشو بوسید و گفت : مبارکت باشه داداش...
مالک دستشو رو شونه اش گذاشت و گفت : بوی چی میدی ؟
مراد شرمنده گفت : همیشه میفهمی ...
_ ترکش کن ...عمارت من جایی برای این چیزا نداره ...نمیخوام کسی دستت ببینه ...
_ میخوام امشب به سلامتی داداشم و زنش بخورم...
تو حال خودش نبود و نمیتونست سرپا بایسته ...
مالک زیر بغل مراد رو چسبید و با خودش برد ...
خانم بزرگ جلوتر اومد بهم خیره موند و گفت : تو الان عقد مالک خانی ؟
از چشم هاش ادم میترسید و نمیتونستم جواب بدم ....
خانم جون دستمو گرفت و گفت : با اجازه اتون ارباب عروس رو اینجا نگه ندارم ....
ارباب سرفه میکرد و بلند شد و گفت : بزار بهش چشم روشنی بدم ....یکم مکث کرد و گفت : اینجا چیزی ندارم ...جلوتر اومد دستهاشو جلو برد گردنبند خانم بزرگ رو از گردنش بیرون اورد و گفت : برای مادر خدا بیامرز منه ...
از این به بعد تو گردن تو باشه ....
خانم بزرگ ناراحت شد ولی جرئت نمیکرد به زبون بیاره ...
خم شدم پشت دست ارباب رو بوسیدم و گفتم : ممنونم ....
پارت119جواهر 🌸
ارباب دستی به سرم کشید و گفت : از دخترهامم برام شیرین تری ...
همه میدونن من جونم رو برای مالک میدم ...
از امروز تو هم جون منی ....
از پدرم خاطرات زیادی ندارم ولی خیلی دلم میخواست زنده بود ...
به ارباب حس قشنگی تو دلم داشتم و با لبخند ازش خداحافظی کردم ...
خانم جون منو برد اتاق خودش ..درب رو بست و مطمئن که شد کسی نیست روبروم ایستاد و گفت : اینجا چخبره ؟
چطور تو شدی زن پسرم ؟
تعجب و شاید دلخوری داشت ...
یکم عصبی هم بود ...
راه میرفت و گفت : پسرم بهت امان داد اون صورتتو ندیده بود چطور امشب عقد اون شدی؟!
دستهام میلرزید تو هم گره کردمشون و گفتم : خانم جون اجازه بدید براتون توضیح میدم ...
روی بالشت نشست و گفت : گوش میدم ...
گهواره کوچکی کنار اتاق بود و من نزدیکش نشستم ...
یکم مکث کردم و شروع کردم به گفتن از شبی که سوختم تا مردن صفر و نجات من ...
تا اومدنم به اونجا ...
همه رو مو به مو گفتم ...
تعریف کردم و خانم جون فقط خیره بهم بود ...
اشکهامو پاک کردم و گفتم : من پناه اوردم به مالک خان ولی نمیدونستم قراره اینطور دلباخته اون بشم...
BY 💖عاشقتم عشقم & 💘
Share with your friend now:
tgoop.com/myhoneylove/51500