tgoop.com/nimasaffar/1128
Last Update:
نشستهام به تو که من را دیدی یا نه! بعد گُم شدی در بین یک دسته ظهر عاشورایی برای دریافت قیمه، فکر می کنم. ظرفیت گنجایش قابلمه نذریات جوری نبود که حس پرخوری بگیرم، شاید الان سیرم و به تو که نیستی و من مجبورم در تاریکی فکر کنم برای شخصی که قد ۱۴۳ سانتی دارد، چادر سیاه عربی ندارد و در دسته عزا برای حس غیرپرخوری با قابلمه آمده فکر کنم.
دست داشتی. پا داشتی. ابرو و مژه. دهان و بینی.
تو از آدمهای اطرافت فرار نمیکردی، شبیه بودی خب.
حتما دیر جنبیدم. یک بار سعی نکردم زود بجنبم. سریعترین واکنش یک مادر در مقابل احساس به خطر افتادگی فرزند کمسن را بگیرم. بذار بلند شم، از این جهان نه! زیاد چهار زانو نشستم و تو آمدی و رفتی. بهتره برق را هم روشن کنم. برای الان فکر خوبی نیست.
کسی که دراز کشیده و استراحت میکند بیدار میشود. باید چهار زانو هم نشکنم، چون ارتباط برق نداشتن و نشستن بهتر است.
_ مهدی مهدی
بردارم را صدا میکنم!
_ مسعود مسعود
برادرم را صدا میکنم!
_ مامان مامان
تنها مادرم را صدا میکنم.
پدرم استراحت میکند، صدای ذهن منم بلند است.
اتاق تاریکه! همه دراز کشیدن خوابیدن! من تو تاریکی قبل نور مانیتور موبایل، چهار زانو نشسته بودم. به تو فکر می کردم. تو ذهنم با تو حرف می زدم!
«میدونم میگی، قبلتر خیلی بدتر بودی! بازم بهتر میشی...»
BY تا اطلاع ثانوی
Share with your friend now:
tgoop.com/nimasaffar/1128