NIMASAFFAR Telegram 1129
«چیزها چطور سر جای اجباری قرار می‌گیرند؟»

#ترشی‌نوشت_۴۶
#نیما_صفار ـ جوونیا تو خابگاه، عین دعوای #پرسپولیس #استقلال #آل_پاچینو #رابرت_دنیرو #احمد_شاملو #مهدی_اخوان_ثالث #ابی #داریوش رو سر #هوشنگ_گلشیری #محمود_دولت‌آبادی هم داشتیم. طبعن فضا تمام‌نر بود و زنا محلّ مناقشه نمی‌شدن چندون. #گوگوش رو سوا گوش می‌کردیم و #هایده رو سوا. اون فنت رقابتی رو دامن نمی‌زدن. #دولت‌آبادی رو متعهّدتر فرض می‌کردیم و #گلشیری رو فرمالیست‌تر با همون تعاریف دهه‌شصتی. تو اون یکی #گپنوشت اگه #درویشیان و #یزدانی‌خرم رو سیبل کردم، بیشتر از همین منظر بیرونی بود که یکی تمثال تعهّد شناخته می‌شه و یکی پشت‌داده به چیزایی مشکوک و حرف این بود که هر دو سر طیف برامون شمشیر از رو بستن. وگرنه اگه می‌خاستم روی سنگین‌نویسی و میز کار مکث کنم، مثلن باید #محمدرضا_صفدری رو بهونه می‌کردم. حالا برای ایضاح بیشتر:

«محمود دولت‌آبادی»:
اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدم‌ها می‌میرد. نه، جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همین که روزگار نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می‌کشد و نقاب کدورت را بی باقی می‌درد. جوانی دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب. همه چیز را به هم می‌ریزد. سفالینه را می‌ترکاند. همه دیوارهایی را که بر گرد روح سر برآورده اند، درهم می‌شکند. ویران می‌کند!

«هوشنگ گلشیری»:
وقتی رسیدیم در خم رو‌به‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین كوتاه سفید. ركاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای كه رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌كند كه بعد دیدیم، وقتی كه زن دیگر نبود، خیابانی كه به محاذات اسكله می‌رفت و بعد به چپ می‌پیچید تا به جایی برسد كه هنوزهست، ‌اما نشد كه ببینیم. زن رفته بود. .....

این دو نمونه از نثر و روایت رندوم گرفته شدن برای یه مقایسه و یه حرف به زعم خودم مهم که می‌خام بزنم.
چهار نمونه از نثر و روایت تو مجموعه داستان #الاق_تو_چرا_با_قافی؟ مجموعه‌یی از بروبکس حومه و گرگان:
#سارا_سعیدی:
مریضی و مرگ به اون شکل دور و نزدیکش برای از دست دادن و ندادن، برگشتن به حال و روز بهتر، و دوباره بد بد شدن توی خانواده محمّدباقر از پنج سالگیش بوده؛ تمام بچّگی، وقتی دبستان می‌رفته و برمی‌گشته تا دبیرستان و دانشگاه که جای خیلی دورتری بود مریضی مامان و بعدش بابا و بعدها به جز این دوتا، خواهر بزرگش که زود سرطان معده گرفت و مرد.
#مجید_کلاته‌عربی:
یک سطر ناتمام زیر پای عبّاس می‌گذارم و دشنه‌ای از جنس سنگ مرمر درون سینه‌اش جای می‌دهم. عبّاس باحیاست حرفی نمی‌زند. خب باید آه بکشد. آهِ تشنه‌لبان می‌کشد و ردّ آهش به یک‌وری می‌رود.
#علی_رایجی:
چون زمین گرده و آرژانتین نزدیک قطب جنوبه، غروباش بعضی روزای سال خیلی طولانیه، و مردم برای این‌که حوصله‌شون سر نره تو اون روزا عزاداری می‌کنن.
#رهام_گیلاسیان:
حوصله‌ی توضیح ندارم. خودت یک باغ بزرگ بدون درختان میوه که نور روی شاخه‌هاش لم داده و خم‌شان کرده پایین و دالان‌های کوتاه ساخته که تهش مجبوری از دیوارها نازک‌ترین‌شان را پیدا کنی، باز کنی و چهاردست‌وپا بخزی در دالان بعدی را تصوّر کن. پشت دیوار این باغ از جایی که یکی دو آجرش شکسته مثل دهانه‌ی یک قوری پیرکس که بیشتر چای را از زیر چانه‌ش برمی‌گرداند توی سینی یا روی میز یا کف زمین، روی فرش یا هر جایی غیر از لیوانت می‌توانی خانه‌ام را ببینی.

قبلنم بارها گفته‌م و نوشته‌م که کارای ما جز‌ سلبیّات (تن ندادن به کلیشه‌های داستانفارسی) هیچ وجه مشترکی ندارن. اینجا چیزی که روش تأکید دارم، اینه که همه چیز تو دو مورد مشاهیر خیلی تمیز و سرراست سر جای خودشونن. هر چیزی که هست، توجیه و دلیلی برای بودنش داره و بیرون از کلّ ماجرا نمی‌زنه طوری که می‌تونی چراغ‌خاموش رو ریلش پیش بری و ملالی نباشه. تو چهار مورد بعدی به‌وضوح این وجوب، این دروپیکر و حساب‌وکتاب داشتن نیست. اینجا دقت لازمه. این دست‌انداز و بیرون‌زدگی داشتن، این ناامنی، یا دقیق‌تر، اون دست‌انداز و بیرون‌زدگی داشتن، اون ناامنی، که تو کارای این کتاب هست، یکی از عواملیه که نمی‌ذاره داستان به اون شیئیّت،‌ به اون دیده شدن از بیرون چون یک چیز برسه. انگار داستانای محمود خان و مرحوم هوشنگ فیزیک علنی‌تری دارن. راحت‌تر می‌شه لمس‌شون کرد و به‌دست‌اومدنی‌ترن.
👇👇👇



tgoop.com/nimasaffar/1129
Create:
Last Update:

«چیزها چطور سر جای اجباری قرار می‌گیرند؟»

#ترشی‌نوشت_۴۶
#نیما_صفار ـ جوونیا تو خابگاه، عین دعوای #پرسپولیس #استقلال #آل_پاچینو #رابرت_دنیرو #احمد_شاملو #مهدی_اخوان_ثالث #ابی #داریوش رو سر #هوشنگ_گلشیری #محمود_دولت‌آبادی هم داشتیم. طبعن فضا تمام‌نر بود و زنا محلّ مناقشه نمی‌شدن چندون. #گوگوش رو سوا گوش می‌کردیم و #هایده رو سوا. اون فنت رقابتی رو دامن نمی‌زدن. #دولت‌آبادی رو متعهّدتر فرض می‌کردیم و #گلشیری رو فرمالیست‌تر با همون تعاریف دهه‌شصتی. تو اون یکی #گپنوشت اگه #درویشیان و #یزدانی‌خرم رو سیبل کردم، بیشتر از همین منظر بیرونی بود که یکی تمثال تعهّد شناخته می‌شه و یکی پشت‌داده به چیزایی مشکوک و حرف این بود که هر دو سر طیف برامون شمشیر از رو بستن. وگرنه اگه می‌خاستم روی سنگین‌نویسی و میز کار مکث کنم، مثلن باید #محمدرضا_صفدری رو بهونه می‌کردم. حالا برای ایضاح بیشتر:

«محمود دولت‌آبادی»:
اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدم‌ها می‌میرد. نه، جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همین که روزگار نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می‌کشد و نقاب کدورت را بی باقی می‌درد. جوانی دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب. همه چیز را به هم می‌ریزد. سفالینه را می‌ترکاند. همه دیوارهایی را که بر گرد روح سر برآورده اند، درهم می‌شکند. ویران می‌کند!

«هوشنگ گلشیری»:
وقتی رسیدیم در خم رو‌به‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین كوتاه سفید. ركاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای كه رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌كند كه بعد دیدیم، وقتی كه زن دیگر نبود، خیابانی كه به محاذات اسكله می‌رفت و بعد به چپ می‌پیچید تا به جایی برسد كه هنوزهست، ‌اما نشد كه ببینیم. زن رفته بود. .....

این دو نمونه از نثر و روایت رندوم گرفته شدن برای یه مقایسه و یه حرف به زعم خودم مهم که می‌خام بزنم.
چهار نمونه از نثر و روایت تو مجموعه داستان #الاق_تو_چرا_با_قافی؟ مجموعه‌یی از بروبکس حومه و گرگان:
#سارا_سعیدی:
مریضی و مرگ به اون شکل دور و نزدیکش برای از دست دادن و ندادن، برگشتن به حال و روز بهتر، و دوباره بد بد شدن توی خانواده محمّدباقر از پنج سالگیش بوده؛ تمام بچّگی، وقتی دبستان می‌رفته و برمی‌گشته تا دبیرستان و دانشگاه که جای خیلی دورتری بود مریضی مامان و بعدش بابا و بعدها به جز این دوتا، خواهر بزرگش که زود سرطان معده گرفت و مرد.
#مجید_کلاته‌عربی:
یک سطر ناتمام زیر پای عبّاس می‌گذارم و دشنه‌ای از جنس سنگ مرمر درون سینه‌اش جای می‌دهم. عبّاس باحیاست حرفی نمی‌زند. خب باید آه بکشد. آهِ تشنه‌لبان می‌کشد و ردّ آهش به یک‌وری می‌رود.
#علی_رایجی:
چون زمین گرده و آرژانتین نزدیک قطب جنوبه، غروباش بعضی روزای سال خیلی طولانیه، و مردم برای این‌که حوصله‌شون سر نره تو اون روزا عزاداری می‌کنن.
#رهام_گیلاسیان:
حوصله‌ی توضیح ندارم. خودت یک باغ بزرگ بدون درختان میوه که نور روی شاخه‌هاش لم داده و خم‌شان کرده پایین و دالان‌های کوتاه ساخته که تهش مجبوری از دیوارها نازک‌ترین‌شان را پیدا کنی، باز کنی و چهاردست‌وپا بخزی در دالان بعدی را تصوّر کن. پشت دیوار این باغ از جایی که یکی دو آجرش شکسته مثل دهانه‌ی یک قوری پیرکس که بیشتر چای را از زیر چانه‌ش برمی‌گرداند توی سینی یا روی میز یا کف زمین، روی فرش یا هر جایی غیر از لیوانت می‌توانی خانه‌ام را ببینی.

قبلنم بارها گفته‌م و نوشته‌م که کارای ما جز‌ سلبیّات (تن ندادن به کلیشه‌های داستانفارسی) هیچ وجه مشترکی ندارن. اینجا چیزی که روش تأکید دارم، اینه که همه چیز تو دو مورد مشاهیر خیلی تمیز و سرراست سر جای خودشونن. هر چیزی که هست، توجیه و دلیلی برای بودنش داره و بیرون از کلّ ماجرا نمی‌زنه طوری که می‌تونی چراغ‌خاموش رو ریلش پیش بری و ملالی نباشه. تو چهار مورد بعدی به‌وضوح این وجوب، این دروپیکر و حساب‌وکتاب داشتن نیست. اینجا دقت لازمه. این دست‌انداز و بیرون‌زدگی داشتن، این ناامنی، یا دقیق‌تر، اون دست‌انداز و بیرون‌زدگی داشتن، اون ناامنی، که تو کارای این کتاب هست، یکی از عواملیه که نمی‌ذاره داستان به اون شیئیّت،‌ به اون دیده شدن از بیرون چون یک چیز برسه. انگار داستانای محمود خان و مرحوم هوشنگ فیزیک علنی‌تری دارن. راحت‌تر می‌شه لمس‌شون کرد و به‌دست‌اومدنی‌ترن.
👇👇👇

BY تا اطلاع ثانوی


Share with your friend now:
tgoop.com/nimasaffar/1129

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

‘Ban’ on Telegram Your posting frequency depends on the topic of your channel. If you have a news channel, it’s OK to publish new content every day (or even every hour). For other industries, stick with 2-3 large posts a week. To view your bio, click the Menu icon and select “View channel info.” Done! Now you’re the proud owner of a Telegram channel. The next step is to set up and customize your channel. Polls
from us


Telegram تا اطلاع ثانوی
FROM American